زبان و ادبیات فارسی
Persian in India،
The Persian language entered the Indian subcontinent during the Ghaznavid era (5th Hijri century) with Sultan Mahmud's invasions and became the official, administrative, scientific, and literary language under the Seljuks, Ghorids, and especially the Mughals.
During the Mughal period, it dominated politics, culture, courts, and correspondence in India for over 700 years, with poets like Amir Khusrau Dehlavi and Bedil Dehlavi developing the Indian style of Persian poetry.
Until the British colonization in 1832, Persian remained the dominant court language in Delhi and Agra, infusing thousands of words into Hindi and Urdu.
10
زبان و ادبیات فارسی
تیزر معرفی دوره زمستانی تربیت مدرس زبان فارسی
بنیاد سعدى دردى وبهمن ماه ١٤٥٤، مدرسه زمستانى تربیت مدرس زبان فارسى را برگزار می کند. همه مدرسان غیرایرانى زبان فارسى مى توانند در این دوره شرکت کنند. این دوره به مدت دو هفته در شهر تهران برکزار خواهد شد وشرکت کنندکان مى توانند دانش ومهارت هاى خود در تدریس زبان فارسى را ارتقاء دهند وبا بازدیدهایى که از شهر تهران انجام مى دهند با فرهنک ایرانى وایران امروز آشنایى پیدا کنند.
13
زبان و ادبیات فارسی
تیزر معرفی مدرسه زمستانی زبان فارسی
بنیاد سعدى دردى وبهمن ماه ١٤٥٤، مدرسه زمستانی زبان فارسی را برکزار می کند. همه علاقه مندان به زبان فارسى در سطح پیش میانى وبالاتر مى توانند در أین دوره شرکت کنند. این دوره به مدت دو هفته در شهر تهران برکزار خواهد شد وشرکت کنندکان مى توانند دریک محیط واقعى مهارتهاى زبانى خود را تقویت
کنند وبا بازدیدهایى که از شهر تهران انجام مىدهند با فرهنک ایرانى وایران امروز آشنایی پیدا کنند.
17
زبان و ادبیات فارسی
حکایت "در گِل ماندن الاغ" برگرفته شده از مثنوی معنوی مولوی جلال الدین محمد بلخی (آذری)
روزی مردی خرش را در راهی گِلی میراند.
خر در گل فرو رفت و هرچه مرد میکشید، بیرون نمیآمد.
او فریاد میزد:
«خدایا! خر مرا نجات بده!»
رهگذری دانا گفت:
«ای مرد! زبانت به دعا مشغول است،
اما دستت خسته از بیکوششی!»
مرد شرمگین شد، کمر بست و با تلاش خود خر را بیرون کشید.
آنگاه فهمید که دعا بیعمل، چون بذر بیباران است.
مولوی میگوید:
تا دست نجنبانیم، دعا بیاثر است؛
خدا یاریگرِ کوشندگان است.
40
زبان و ادبیات فارسی
حکایت "چشم حسود" برگرفته شده از مثنوی معنوی مولوی جلال الدین محمد بلخی (آذری)
روزی پادشاهی دو خدمتکار داشت. یکی درستکار و مهربان، دیگری حسود و کینهتوز.
حسود هر بار که همکارش مورد لطف پادشاه قرار میگرفت، در دل میسوخت.
پادشاه روزی او را فراخواند و گفت:
«هرچه بخواهی به تو میدهم، اما دو برابرش را به همکارت میدهم.»
حسود با نگاه پر از کینه پاسخ داد:
«پس یکی از چشمهایم را کور کن.»
راوی ادامه میدهد:
حسد، آتشی است که اول از همه دل صاحبش را میسوزاند.
و مرد حسود، پیش از اینکه به همکارش آسیبی برساند، خودش در آتش حسادتش سوخت.
54
زبان و ادبیات فارسی
حکایت "عالم مغرور و مرد بی سواد" برگرفته شده از مخزن الاسرار نظامی گنجوی (آذری)
روزی عالمی دانشمند، مردی سادهدل و بیسواد را در کنار ساحل دریا دید.
عالم با غرور گفت:
— ای مرد! آیا چیزی از دانش میدانی؟
مرد گفت:
— نه، من چیزی نمیدانم؛ تنها میکوشم دل کسی را نیازارم.
عالم خندید و گفت:
— پس نیمی از عمرت بر باد رفته است!
مرد خاموش ماند.
چندی بعد، هر دو بر کشتی کوچکی سوار شدند.
در میان دریا، ناگهان توفان برخاست و موجها کشتی را در بر گرفت.
مرد سادهدل فریاد زد:
— ای عالم! آیا شنا بلدی؟
عالم با وحشت گفت:
— نه!
مرد گفت:
— پس تمام عمرت بر باد رفت...
اکنون دانشی به کار میآید که جان را نجات دهد، نه زبانی که فخر بفروشد.
67
زبان و ادبیات فارسی
حکایت "پادشاه و وزیر دانا" برگرفته شده از مخزن الاسرار نظامی گنجوی(آذری)
روزی پادشاهی جوان، تصمیم گرفت به همه کارهای کشور سرکشی کند.
وزیر دانای او گفت:
— ای پادشاه، پیش از هر تصمیم، با خرد و مشورت عمل کن. عجله و غرور، تو را به خطا خواهد انداخت.
پادشاه پرسید:
— چگونه میتوانم مطمئن باشم که تصمیمم درست است؟
وزیر گفت:
— اگر تصمیمی بگیری که نه خودت و نه مردم از آن سود نمیبرید، آن تصمیم نادرست است.
اما اگر خرد و انصاف را در نظر بگیری، حتی اگر خطا کنی، تجربهات پربها خواهد بود.
پادشاه اندیشید و گفت:
— پس حکمت، چراغی است که مسیر انسان را روشن میکند، نه زر و مقام
118
زبان و ادبیات فارسی
حکایت "مرد دانا و مردن نادان" برگرفته شده از مخزن الاسرار نظامی گنجوی(آذری)
حکایت مرد دانا و مرد نادان
روزی مردی دانا در راهی میرفت. نادانی او را دید و گفت:
— ای مرد دانا! مرا بگو که چگونه به دانایی رسیدی؟
دانا گفت:
— با سه کار:
۱. هرچه نمیدانستم، میپرسیدم.
۲. هرچه میدانستم، بهجا به کار میبردم.
۳. و هرگز چیزی را که یقین نداشتم، باور نمیکردم.
نادان خندید و گفت:
— من هم چنین میکنم، ولی دانا نشدهام!
دانا گفت:
— چون آنچه میدانی، به کار نمیبری، و آنچه نمیدانی، میگویی.
سپس افزود:
— دانا کسی است که پیش از سخن گفتن، میاندیشد؛ و نادان کسی است که پس از گفتن، پشیمان میشود.
95
زبان و ادبیات فارسی
حکایت "پادشاه و ماهیگیر" برگرفته شده از مخزن الاسرار نظامی گنجوی (آذری)
روزی پادشاهی برای تفریح به کنار دریا رفت. در همانجا ماهیگیری ساده را دید که تور خود را میانداخت.
پادشاه به او گفت:
«ای مرد! هر روز چند ماهی میگیری؟»
ماهیگیر گفت:
«آنقدر که شکم زن و فرزندم سیر شود، بیش از آن نمیگیرم.»
پادشاه تعجب کرد و گفت:
«اگر بیشتر صید کنی، میتوانی پول جمع آوری، کشتی بخری و ثروتمند شوی!»
ماهیگیر لبخندی زد و گفت:
«ای پادشاه! من اکنون آسودهام، وقت خود را با خانواده میگذرانم، میخندم و شکر میکنم. آنکه همیشه بیشتر میخواهد، هرگز آرام نمیگیرد.»
پادشاه خاموش ماند و دانست که آرامش در قناعت است، نه در جمع مال.
41
زبان و ادبیات فارسی
حکایت مرد خسیس برگرفته شده از گلستان سعدی شیرازی(آذری)
مردی خسیس بود که همیشه نان خود را تنها میخورد و با هیچکس شریک نمیشد.
روزی یکی از همسایگانش از او پرسید:
ـ چرا نانت را با دیگران قسمت نمیکنی؟
مرد خسیس گفت: «اگر با دیگران بخورم، چیزی برای خودم نمیماند!»
همسایه دوباره پرسید:
ـ اگر نانت بسیار شود، باز هم نمیدهی؟
مرد خسیس با نیشخند پاسخ داد: «اگر زیاد شود، باز هم خودم میخورم تا مبادا به بخشیدن عادت کنم!»
سعدی در این حکایت میگوید:
بخل، بیماری دل است نه کمبود مال؛
آدم خسیس همیشه بهانه دارد، اما هرگز آرامش ندارد.
200
زبان و ادبیات فارسی
حکایت «حافظ در برابر قاضی شیراز» (آذری)
روزی قاضی شهر شیراز که مردی خشک و تندخو بود، از مردم شنید که حافظ شعری گفته است در مدح می و ساقی.
پس خشمگین شد و او را به محکمه فراخواند و گفت:
«ای حافظ! آیا شراب مینوشی که چنین اشعاری میگویی؟»
حافظ لبخندی زد و گفت:
«ای قاضی! من همان مینوشم که تو هر شب در خواب میبینی.»
قاضی از این پاسخ در شگفت ماند و گفت:
«پس بگو این می که میگویی چیست؟»
حافظ پاسخ داد:
«میِ عشق است، نه شراب انگور؛ میِ معرفت است که جان را بیدار میکند، نه مست.
اگر تو از جام عشق بنوشی، قضاوتت از سر مهر خواهد بود نه از سر خشم.»
قاضی سر به زیر افکند و گفت:
«حافظ! تو را مستی دیگر است که ما را از درک آن بهرهای
470
زبان و ادبیات فارسی
پند استاد به شاگرد بر اساس حکایتی از گلستان سعدی شیرازی(آذری)
روزی شاگردی از استاد خود پرسید: «ای استاد! چگونه میتوانم دانشم را افزایش دهم و به فضیلت برسم؟»
استاد گفت: «هر روز اندکی بیاموز و آموختههای خود را در عمل نشان ده. علم بیعمل مانند نان بدون نمک است؛ به درد نمیخورد.»
شاگرد پرسید: «اگر دیگران مرا مسخره کنند یا نادیده بگیرند، چه کنم؟»
استاد پاسخ داد: «به سخن مردم دل مبند، زیرا که ارزش انسان به کردار و اخلاق اوست، نه به قضاوت دیگران.»
59