روزی قاضی شهر شیراز که مردی خشک و تندخو بود، از مردم شنید که حافظ شعری گفته است در مدح می و ساقی. پس خشمگین شد و او را به محکمه فراخواند و گفت: «ای حافظ! آیا شراب مینوشی که چنین اشعاری میگویی؟» حافظ لبخندی زد و گفت: «ای قاضی! من همان مینوشم که تو هر شب در خواب میبینی.» قاضی از این پاسخ در شگفت ماند و گفت: «پس بگو این می که میگویی چیست؟» حافظ پاسخ داد: «میِ عشق است، نه شراب انگور؛ میِ معرفت است که جان را بیدار میکند، نه مست. اگر تو از جام عشق بنوشی، قضاوتت از سر مهر خواهد بود نه از سر خشم.» قاضی سر به زیر افکند و گفت: «حافظ! تو را مستی دیگر است که ما را از درک آن بهرهای
حافظ,شیرازی,حکایت,شاعر,عارف,ایران